سلام
این پیج برای معرفی آخرین پست های دوستان هست
فعلا از دوستانی که ارتباط بیشتری دارم شروع میکنم
دوستان دیگه اگه دوست داشتن میتونم برام پیغام بذارن تا اسم اون ها رو هم به لیست اضافه کنم
فعلا با اجازه ی دوستان لیست دوستانی که در این صفحه معرفی خواهند شد :
هفت سنگ(شبنم)
----------------------------------------------------------------------------------------------------
تاریخ به روز رسانی:۱۰ دی۱۳۹۰
نبودم که بزرگ می شدی ...
بودم و بودی ...
بودیم و بزرگ می شدیم ...
بودیم و خاطره می ساختیم ...
هستم ... و نیستی ...
هستم٬ بزرگ می شوم ٬ نیستی ...
سخت است که باشم و خاطره هایم تو را کم داشته باشند ...
هنوز هم در شماردنمان به مشکل بر میخورم
در آمار من ۱ اسم زیاد می آید ٬ آمارم همیشه یک گمشده دارد ...
خدایا٬ به بودنمان رضا نبودی... ای کاش می شد که با هم نباشیم ...
باور به بودنت اگر نبود ٬ از جریان باز می ایستادیم
به یادت هستم ... هستیم ... یاد تو تنها بازمانده خاطرات باهم بودن مان است ...
نظرات ای پست:
بسیار عالی...
در کنار شما من نیز به یادش هستم... برایِ لختی آرامش...
سلام یاس عزیز
ممنون از لطف بی کران شما
.آرامشی نیست چون فراموشی می خواهد و فراموش نمی شود
ای کاش که باشد ...
همیشه برای او باشی و برایت باشد ...بماند
تلخ اما زیبا
روزگارتان بی غم
سلام دوست عزیز
دل من هم مدت هاست میگیرد و ول نمی کند
اونی که رفته دیگه هرگز نمیاد...
-یاس وحشی(www.yaasevahshi.ir)
1- به جونِ تو (2 بار) "نَفهمی" بد دردیه!
می گویند و صحیح می گویند در قانون اساسی آمده است که "تشکُل های خصوصی "نباید" زیرِ نظرِ ادارات دولتی فعالیت کنند و راهِ پیشرفتشان از استقلالِ فکری، مالی و عملیاتی آن ها می گذرد." اما مثل اینکه گوشِ وزارت ارشاد به این چیزها بدهکار نیست و مطابق معمولِ هر لحظه در کشورمان این قانون اساسی از مادر سَوا و از پدر جُدا، "پشم" نیز انگاشته نمی گردد. آقای ارشاد می رود از خانه ی سینما به مراجع قضایی شکایت می کند و خواستارِ تعطیلی آن است، مگر آنکه مسئولان خانه ی سینما کوتاه بیایند و بروند زیرِ بیرقِ ارشاد و جزء مستعمراتِ روز افزون این ظالمان عزیز بشوند. از آن طرف بعضی ها هم فریاد می کنند که عدم تبعیت از دستوراتِ ارشاد به مثابه گرفتنِ گوشها در مقابلِ فرمانِ خداوند متعال است! اما در این میان ما بیشتر دلمان به حالِ "اصلِ قانون گذاری" می سوزد که مثالِ بانویی بی پناه هر روز و توسط هر کسی که فیلَش یاد هندوستان می نماید مورد "تعرض" قرار می گیرد و دستش هم به جایی بند نیست. اینگونه قوانینی که فقط وضع می شوند و به عمل رسیدنشان به باد و طوفان مربوط است، یکی دیگر از شاهکارهای ما ایرانیانِ با فرهنگ است. با تمامِ وجود امیدواریم "اُجاق" آن بانوی بدبخت کور باشد...!!
2- گیر وبلاگی (5)
"- این برنامه به صورت انفرادی به سرانجامِ خوشی نمی رسد و حتما باید دو نفری انجام شود. اول آنکه نیاز به نسبت های نزدیک و خاص است. مثلا پدر و دختر. پدر باید طوری شخصیت پردازی شود که انگار فرشته ای است که از آسمان تِلِپ به زمین افتاده و آنقدر پاک، خوب و منزه است که اگر ختمِ رُسُل خوانده نمی شد او حتما پیامبرِ بعدی بود! دختر باید موجودی احمق، پر اشتباه و تند خو باشد که پس از مدتی اسیرِ ماجرایی عشقی می شود و به زمین و زمان فحش می دهد. بعد پدر می آید و نقشِ ناجی را بازی می کند. نصیحت می کند، از گذشت و مهربانی صحبت می کند، از محبت، مهر و صفا می گوید و همه را به خوبی فرا می خواند. دختر وظیفه اش مخالفت های سوری با فرامینِ پدر است تا مخاطبان شاکی شوند و هی برایش بنویسند و با پدر همفکری کنند. دختر هی خداحافظی می کند و از نا امیدی و مصیبت می گوید و مخاطبان هم برایش می نویسند که نه، تو باید امیدوار و خوشحال و خندان باشی. کار آنقدر پیچیده می شود که بعضی مخاطبان حاضر می شوند جانشان را فدایِ شادی دخترک کنند. همچنان که دختر مدام میان خوشی و ناخوشی سوئیچ می کند، در پنهان نیز با چند پسر رابطه برقرار می کند و تلفنی می ترکاند (لطفا نپرس چه چیز را!) اما در وبلاگ می گوید که مردان همه بد و عوضی هستند تا حسِ تَرحُم را به این صورت جمع آوری کند.
- خوب در پایان چه خواهد شد؟
- پایانی ندارد. یک مشت بدبخت گرفتارِ بازی مسخره ی عده ای می شوند و فکر می کنند که راهکار ارائه می دهند، همدردی می کنند، کمک می کنند و هم نوع را از آتش نجات می دهند. غافل از اینکه اصلا دردی نبوده است و پدر و دختر در خلوتشان به ریشِ حماقت های مجازی آنان خواهند خندید..."
(قسمتی از کتابِ "چگونه مخاطبانِ خود را "اُسکُل" کنیم" اثرِ ...)
3- اطلاعیه! (11)
هموطنانِ گرامی،
بیایید از هم متنفر باشیم. بیایید سایه ی یکدیگر را با تیر بزنیم. اصلا بیایید هر روز تا چند تن را به قتل نرسانده ایم، از خیابان ها به منازل مان رجعت ننمایم. هم نوعانِ عزیز، بیایید سینه های یکدیگر را به چاقویِ دسته زنجان بشکافیم و با دل و روده ی یکدیگر خیابان ها را فرش نماییم. عزیزان، بیایید در این شب های عزیز، از مرزهای پُر گوهرِ کشور مثلِ نُقل و نبات اسلحه وارد کنیم و نزاع و درگیریِ جمعی به پا کنیم و رنگ فضای شهرهایمان را به سرخ تغییر دهیم. بیایید از دندانهای خُرد شده ی یکدیگر تسبیح بسازیم و با آن برایِ شادیِ روحِ مقتولان ذکر بگوییم و دعا کنیم! بیایید...
تعجب نکنید. این درخواست های "جدی" ما از شما است. بله، شمایی که بویی از انسانیت نبرده اید و هر روزتان را صرفِ کلاه گذاشتن سرِ یکدیگر می کنید و تا یک منزل، زمین یا ملکی را به دویست نفر نفروشید آرام نمی گیرید. همان شمایی که روزگارتان نمی گردد اگر روزانه صد تومان صد تومان بقیه ی پولِ ملت را ندهید و سرِ شب چند ده هزار تومان اینگونه کاسب شوید. خودِ شمایانی که دستتان در مترو تا زانویِ شلوارِ بقلیِ بدبخت در جیبش است و مشخص نیست واقعا حسِ "سیرِمونیِ" شما چه زمانی ارضاء خواهد شد؟
راهکارهای ما را به کار ببندید زیرا اینطور دیگر نیازی نیست که هموطنان خود را در طولِ پنجاه، شصت سال یا بیشتر "زَجرکُش" نمایید. خیالِ خود را یکبار برای همیشه آسوده نمایید...
ستادِ "رُبات صفتانِ بی اعصاب"، تحتِ حمایتِ انجمنِ "بی کلاهانِ خسته!"
4- حیف بود!
فکس های محرمانه را برای یک املاکی در جنوب کشور فرستادید، اسم بازیکنان دو اخطاره را یادتان رفت تا تیم ملی امید و باشگاهِ ذوب آهن مثلِ برگ خزان نابود شوند، میلیون ها تومان بودجه در یک مثقال ساختمان گم شد، سرِ هر موضوعی آمدید تلویزیون و فقط به ریش و احساسات ملت خندیدید، چیزی نگفتیم. حالا که چهل هزار دلارِ ناقابل از محمد بن همام رشوه گرفته اید، دقیقا باید چه بگوییم؟ حیفِ کلمات نیست که خرجِ شما کنیم؟ حیف نیست برای شما "مُخ فَنگ ها" مطلب بزنیم؟ کلا حیف نیست که شما اکسیژن های محدود تهران را مصرف کنید؟ اصلا حیف نبود که در بیمارستان آن همه برای به دنیا آمدن شما زحمت کشیدند؟ اصلا حیف نبود که...؟!
مولانا نوشت:
حاشا که زِ زَخمِ تیر و خَنجر تَرسیم / وَز بَستن پای و رفتن سَر ترسیم
ما گرم ِروانِ دوزخ آشامانیم / از گفت و مَگوی خَلق کَمتر ترسیم
پی نوشت:
در آینده کتابِ خیالیِ ذکر شده در بندِ 2 را بیشتر مورد بررسی قرار خواهم داد. هدف من از بخشِ "گیرِ وبلاگی" نگارشِ طنزِ یکسری حقایق از اجتماعی است که نام آن را وبلاگستان نهادیم. ایشالا در دفعات بعدی این مسائل را واضح تر خواهم نوشت. ضمنا مولانا نوشت را نیز عشق است...
1- به جونِ تو (2 بار) "نَفهمی" بد دردیه!
می گویند و صحیح می گویند در قانون اساسی آمده است که "تشکُل های خصوصی "نباید" زیرِ نظرِ ادارات دولتی فعالیت کنند و راهِ پیشرفتشان از استقلالِ فکری، مالی و عملیاتی آن ها می گذرد." اما مثل اینکه گوشِ وزارت ارشاد به این چیزها بدهکار نیست و مطابق معمولِ هر لحظه در کشورمان این قانون اساسی از مادر سَوا و از پدر جُدا، "پشم" نیز انگاشته نمی گردد. آقای ارشاد می رود از خانه ی سینما به مراجع قضایی شکایت می کند و خواستارِ تعطیلی آن است، مگر آنکه مسئولان خانه ی سینما کوتاه بیایند و بروند زیرِ بیرقِ ارشاد و جزء مستعمراتِ روز افزون این ظالمان عزیز بشوند. از آن طرف بعضی ها هم فریاد می کنند که عدم تبعیت از دستوراتِ ارشاد به مثابه گرفتنِ گوشها در مقابلِ فرمانِ خداوند متعال است! اما در این میان ما بیشتر دلمان به حالِ "اصلِ قانون گذاری" می سوزد که مثالِ بانویی بی پناه هر روز و توسط هر کسی که فیلَش یاد هندوستان می نماید مورد "تعرض" قرار می گیرد و دستش هم به جایی بند نیست. اینگونه قوانینی که فقط وضع می شوند و به عمل رسیدنشان به باد و طوفان مربوط است، یکی دیگر از شاهکارهای ما ایرانیانِ با فرهنگ است. با تمامِ وجود امیدواریم "اُجاق" آن بانوی بدبخت کور باشد...!!
2- گیر وبلاگی (5)
"- این برنامه به صورت انفرادی به سرانجامِ خوشی نمی رسد و حتما باید دو نفری انجام شود. اول آنکه نیاز به نسبت های نزدیک و خاص است. مثلا پدر و دختر. پدر باید طوری شخصیت پردازی شود که انگار فرشته ای است که از آسمان تِلِپ به زمین افتاده و آنقدر پاک، خوب و منزه است که اگر ختمِ رُسُل خوانده نمی شد او حتما پیامبرِ بعدی بود! دختر باید موجودی احمق، پر اشتباه و تند خو باشد که پس از مدتی اسیرِ ماجرایی عشقی می شود و به زمین و زمان فحش می دهد. بعد پدر می آید و نقشِ ناجی را بازی می کند. نصیحت می کند، از گذشت و مهربانی صحبت می کند، از محبت، مهر و صفا می گوید و همه را به خوبی فرا می خواند. دختر وظیفه اش مخالفت های سوری با فرامینِ پدر است تا مخاطبان شاکی شوند و هی برایش بنویسند و با پدر همفکری کنند. دختر هی خداحافظی می کند و از نا امیدی و مصیبت می گوید و مخاطبان هم برایش می نویسند که نه، تو باید امیدوار و خوشحال و خندان باشی. کار آنقدر پیچیده می شود که بعضی مخاطبان حاضر می شوند جانشان را فدایِ شادی دخترک کنند. همچنان که دختر مدام میان خوشی و ناخوشی سوئیچ می کند، در پنهان نیز با چند پسر رابطه برقرار می کند و تلفنی می ترکاند (لطفا نپرس چه چیز را!) اما در وبلاگ می گوید که مردان همه بد و عوضی هستند تا حسِ تَرحُم را به این صورت جمع آوری کند.
- خوب در پایان چه خواهد شد؟
- پایانی ندارد. یک مشت بدبخت گرفتارِ بازی مسخره ی عده ای می شوند و فکر می کنند که راهکار ارائه می دهند، همدردی می کنند، کمک می کنند و هم نوع را از آتش نجات می دهند. غافل از اینکه اصلا دردی نبوده است و پدر و دختر در خلوتشان به ریشِ حماقت های مجازی آنان خواهند خندید..."
(قسمتی از کتابِ "چگونه مخاطبانِ خود را "اُسکُل" کنیم" اثرِ ...)
3- اطلاعیه! (11)
هموطنانِ گرامی،
بیایید از هم متنفر باشیم. بیایید سایه ی یکدیگر را با تیر بزنیم. اصلا بیایید هر روز تا چند تن را به قتل نرسانده ایم، از خیابان ها به منازل مان رجعت ننمایم. هم نوعانِ عزیز، بیایید سینه های یکدیگر را به چاقویِ دسته زنجان بشکافیم و با دل و روده ی یکدیگر خیابان ها را فرش نماییم. عزیزان، بیایید در این شب های عزیز، از مرزهای پُر گوهرِ کشور مثلِ نُقل و نبات اسلحه وارد کنیم و نزاع و درگیریِ جمعی به پا کنیم و رنگ فضای شهرهایمان را به سرخ تغییر دهیم. بیایید از دندانهای خُرد شده ی یکدیگر تسبیح بسازیم و با آن برایِ شادیِ روحِ مقتولان ذکر بگوییم و دعا کنیم! بیایید...
تعجب نکنید. این درخواست های "جدی" ما از شما است. بله، شمایی که بویی از انسانیت نبرده اید و هر روزتان را صرفِ کلاه گذاشتن سرِ یکدیگر می کنید و تا یک منزل، زمین یا ملکی را به دویست نفر نفروشید آرام نمی گیرید. همان شمایی که روزگارتان نمی گردد اگر روزانه صد تومان صد تومان بقیه ی پولِ ملت را ندهید و سرِ شب چند ده هزار تومان اینگونه کاسب شوید. خودِ شمایانی که دستتان در مترو تا زانویِ شلوارِ بقلیِ بدبخت در جیبش است و مشخص نیست واقعا حسِ "سیرِمونیِ" شما چه زمانی ارضاء خواهد شد؟
راهکارهای ما را به کار ببندید زیرا اینطور دیگر نیازی نیست که هموطنان خود را در طولِ پنجاه، شصت سال یا بیشتر "زَجرکُش" نمایید. خیالِ خود را یکبار برای همیشه آسوده نمایید...
ستادِ "رُبات صفتانِ بی اعصاب"، تحتِ حمایتِ انجمنِ "بی کلاهانِ خسته!"
4- حیف بود!
فکس های محرمانه را برای یک املاکی در جنوب کشور فرستادید، اسم بازیکنان دو اخطاره را یادتان رفت تا تیم ملی امید و باشگاهِ ذوب آهن مثلِ برگ خزان نابود شوند، میلیون ها تومان بودجه در یک مثقال ساختمان گم شد، سرِ هر موضوعی آمدید تلویزیون و فقط به ریش و احساسات ملت خندیدید، چیزی نگفتیم. حالا که چهل هزار دلارِ ناقابل از محمد بن همام رشوه گرفته اید، دقیقا باید چه بگوییم؟ حیفِ کلمات نیست که خرجِ شما کنیم؟ حیف نیست برای شما "مُخ فَنگ ها" مطلب بزنیم؟ کلا حیف نیست که شما اکسیژن های محدود تهران را مصرف کنید؟ اصلا حیف نبود که در بیمارستان آن همه برای به دنیا آمدن شما زحمت کشیدند؟ اصلا حیف نبود که...؟!
مولانا نوشت:
حاشا که زِ زَخمِ تیر و خَنجر تَرسیم / وَز بَستن پای و رفتن سَر ترسیم
ما گرم ِروانِ دوزخ آشامانیم / از گفت و مَگوی خَلق کَمتر ترسیم
پی نوشت:
در آینده کتابِ خیالیِ ذکر شده در بندِ 2 را بیشتر مورد بررسی قرار خواهم داد. هدف من از بخشِ "گیرِ وبلاگی" نگارشِ طنزِ یکسری حقایق از اجتماعی است که نام آن را وبلاگستان نهادیم. ایشالا در دفعات بعدی این مسائل را واضح تر خواهم نوشت. ضمنا مولانا نوشت را نیز عشق است...
1- به جونِ تو (2 بار) "نَفهمی" بد دردیه!
می گویند و صحیح می گویند در قانون اساسی آمده است که "تشکُل های خصوصی "نباید" زیرِ نظرِ ادارات دولتی فعالیت کنند و راهِ پیشرفتشان از استقلالِ فکری، مالی و عملیاتی آن ها می گذرد." اما مثل اینکه گوشِ وزارت ارشاد به این چیزها بدهکار نیست و مطابق معمولِ هر لحظه در کشورمان این قانون اساسی از مادر سَوا و از پدر جُدا، "پشم" نیز انگاشته نمی گردد. آقای ارشاد می رود از خانه ی سینما به مراجع قضایی شکایت می کند و خواستارِ تعطیلی آن است، مگر آنکه مسئولان خانه ی سینما کوتاه بیایند و بروند زیرِ بیرقِ ارشاد و جزء مستعمراتِ روز افزون این ظالمان عزیز بشوند. از آن طرف بعضی ها هم فریاد می کنند که عدم تبعیت از دستوراتِ ارشاد به مثابه گرفتنِ گوشها در مقابلِ فرمانِ خداوند متعال است! اما در این میان ما بیشتر دلمان به حالِ "اصلِ قانون گذاری" می سوزد که مثالِ بانویی بی پناه هر روز و توسط هر کسی که فیلَش یاد هندوستان می نماید مورد "تعرض" قرار می گیرد و دستش هم به جایی بند نیست. اینگونه قوانینی که فقط وضع می شوند و به عمل رسیدنشان به باد و طوفان مربوط است، یکی دیگر از شاهکارهای ما ایرانیانِ با فرهنگ است. با تمامِ وجود امیدواریم "اُجاق" آن بانوی بدبخت کور باشد...!!
2- گیر وبلاگی (5)
"- این برنامه به صورت انفرادی به سرانجامِ خوشی نمی رسد و حتما باید دو نفری انجام شود. اول آنکه نیاز به نسبت های نزدیک و خاص است. مثلا پدر و دختر. پدر باید طوری شخصیت پردازی شود که انگار فرشته ای است که از آسمان تِلِپ به زمین افتاده و آنقدر پاک، خوب و منزه است که اگر ختمِ رُسُل خوانده نمی شد او حتما پیامبرِ بعدی بود! دختر باید موجودی احمق، پر اشتباه و تند خو باشد که پس از مدتی اسیرِ ماجرایی عشقی می شود و به زمین و زمان فحش می دهد. بعد پدر می آید و نقشِ ناجی را بازی می کند. نصیحت می کند، از گذشت و مهربانی صحبت می کند، از محبت، مهر و صفا می گوید و همه را به خوبی فرا می خواند. دختر وظیفه اش مخالفت های سوری با فرامینِ پدر است تا مخاطبان شاکی شوند و هی برایش بنویسند و با پدر همفکری کنند. دختر هی خداحافظی می کند و از نا امیدی و مصیبت می گوید و مخاطبان هم برایش می نویسند که نه، تو باید امیدوار و خوشحال و خندان باشی. کار آنقدر پیچیده می شود که بعضی مخاطبان حاضر می شوند جانشان را فدایِ شادی دخترک کنند. همچنان که دختر مدام میان خوشی و ناخوشی سوئیچ می کند، در پنهان نیز با چند پسر رابطه برقرار می کند و تلفنی می ترکاند (لطفا نپرس چه چیز را!) اما در وبلاگ می گوید که مردان همه بد و عوضی هستند تا حسِ تَرحُم را به این صورت جمع آوری کند.
- خوب در پایان چه خواهد شد؟
- پایانی ندارد. یک مشت بدبخت گرفتارِ بازی مسخره ی عده ای می شوند و فکر می کنند که راهکار ارائه می دهند، همدردی می کنند، کمک می کنند و هم نوع را از آتش نجات می دهند. غافل از اینکه اصلا دردی نبوده است و پدر و دختر در خلوتشان به ریشِ حماقت های مجازی آنان خواهند خندید..."
(قسمتی از کتابِ "چگونه مخاطبانِ خود را "اُسکُل" کنیم" اثرِ ...)
3- اطلاعیه! (11)
هموطنانِ گرامی،
بیایید از هم متنفر باشیم. بیایید سایه ی یکدیگر را با تیر بزنیم. اصلا بیایید هر روز تا چند تن را به قتل نرسانده ایم، از خیابان ها به منازل مان رجعت ننمایم. هم نوعانِ عزیز، بیایید سینه های یکدیگر را به چاقویِ دسته زنجان بشکافیم و با دل و روده ی یکدیگر خیابان ها را فرش نماییم. عزیزان، بیایید در این شب های عزیز، از مرزهای پُر گوهرِ کشور مثلِ نُقل و نبات اسلحه وارد کنیم و نزاع و درگیریِ جمعی به پا کنیم و رنگ فضای شهرهایمان را به سرخ تغییر دهیم. بیایید از دندانهای خُرد شده ی یکدیگر تسبیح بسازیم و با آن برایِ شادیِ روحِ مقتولان ذکر بگوییم و دعا کنیم! بیایید...
تعجب نکنید. این درخواست های "جدی" ما از شما است. بله، شمایی که بویی از انسانیت نبرده اید و هر روزتان را صرفِ کلاه گذاشتن سرِ یکدیگر می کنید و تا یک منزل، زمین یا ملکی را به دویست نفر نفروشید آرام نمی گیرید. همان شمایی که روزگارتان نمی گردد اگر روزانه صد تومان صد تومان بقیه ی پولِ ملت را ندهید و سرِ شب چند ده هزار تومان اینگونه کاسب شوید. خودِ شمایانی که دستتان در مترو تا زانویِ شلوارِ بقلیِ بدبخت در جیبش است و مشخص نیست واقعا حسِ "سیرِمونیِ" شما چه زمانی ارضاء خواهد شد؟
راهکارهای ما را به کار ببندید زیرا اینطور دیگر نیازی نیست که هموطنان خود را در طولِ پنجاه، شصت سال یا بیشتر "زَجرکُش" نمایید. خیالِ خود را یکبار برای همیشه آسوده نمایید...
ستادِ "رُبات صفتانِ بی اعصاب"، تحتِ حمایتِ انجمنِ "بی کلاهانِ خسته!"
4- حیف بود!
فکس های محرمانه را برای یک املاکی در جنوب کشور فرستادید، اسم بازیکنان دو اخطاره را یادتان رفت تا تیم ملی امید و باشگاهِ ذوب آهن مثلِ برگ خزان نابود شوند، میلیون ها تومان بودجه در یک مثقال ساختمان گم شد، سرِ هر موضوعی آمدید تلویزیون و فقط به ریش و احساسات ملت خندیدید، چیزی نگفتیم. حالا که چهل هزار دلارِ ناقابل از محمد بن همام رشوه گرفته اید، دقیقا باید چه بگوییم؟ حیفِ کلمات نیست که خرجِ شما کنیم؟ حیف نیست برای شما "مُخ فَنگ ها" مطلب بزنیم؟ کلا حیف نیست که شما اکسیژن های محدود تهران را مصرف کنید؟ اصلا حیف نبود که در بیمارستان آن همه برای به دنیا آمدن شما زحمت کشیدند؟ اصلا حیف نبود که...؟!
مولانا نوشت:
حاشا که زِ زَخمِ تیر و خَنجر تَرسیم / وَز بَستن پای و رفتن سَر ترسیم
ما گرم ِروانِ دوزخ آشامانیم / از گفت و مَگوی خَلق کَمتر ترسیم
پی نوشت:
در آینده کتابِ خیالیِ ذکر شده در بندِ 2 را بیشتر مورد بررسی قرار خواهم داد. هدف من از بخشِ "گیرِ وبلاگی" نگارشِ طنزِ یکسری حقایق از اجتماعی است که نام آن را وبلاگستان نهادیم. ایشالا در دفعات بعدی این مسائل را واضح تر خواهم نوشت. ضمنا مولانا نوشت را نیز عشق است...
نظرات این پست:
بخونم برگردم..... پاسخ:
درود بسیار رفیق محترم و وفادار...
بفرمایید...
اول اول اول؟ پاسخ:
درود بسیار بانوی محترم و مهربان...
بله... شما اول را گفتید...
نمی دانم این طنز اجتماعی شما خیلی تلخ و بی اعصاب بود یا حال امروز من این طنز رو تلخ کرد
1. سالها پیش در دورانی که هنوز خیلی جوان بودیم و جاهل و هنوز خیلی خیلی به بهبود اوضاع امیدوار رفتیم سازمان م.ح.ی.ط ز.ی.س.ت برای ثبت NGO خیلی راحت ثبتمان کردند اوایل هم خیلی خوب کار کردیم اما بعد از جند سال دچار یکسری پیشنهادات از بالادستی ها شدیم . به تدریج و اهسته اهسته ارمانهای ما تبدیل شد به قانون و باید و نباید و خط قرمز البته نه از طرف ارشاد که عده ای ارشاد گر!
حالا 12 سال گذشته از اون روزگار هم ما پخته تر شدیم و هم این ارشادگری ها رسمی و قانونی تر
و کل فعالیت ما شده چند تا بیانیه و کنفرانس و نمایش و شو و ... بندگان خدا حسابی ارشادمان کرده اند!!!
البته شرایط جوی و باد و توفان هم بی تاثیر نبوده در تغییر ارمانهای بزرگترهامان!
ما هم با تمام وجود امیدواریم پاسخ:
درود بسیار بانوی مهربان...
والا من کمه در نهایت آرامش اینها را می نویسم. اما شاید مفاهیم طنز امروز کمی فرق دارد. البته اینکه خیلی اوقات طنزهای من مثلِ شکلات تلخ می شود هم صحیح است(تعبیری از یک دوست)
1- به به... پس شما هم با این دوستانِ ارشاد گر کار کرده اید... همان نمایش و شو را بسیار خوب گفتید و حقیقت است... واقعا فعالیت ها به شو تقلیلِ درجه ی کیفی پیدا کرده است...
ما نیز امیدواریم!
فقط می گم متاسفم برای ادمهایی انقدر بیکار و پرحوصله که وقت می گذارند برای نوشتن همچین سناریویی
3. اینو خوب اومدید راهکارهای شما به مراتب خیلی خیلی بهتر از این زجرکش کردن مردم است
ما هم اعصاب نداریم امروز
4. این قضیه 40 هزار دلار ناقابل رو من خبر ندارم
اما کلا در مورد حیف نون ها حیف اکسیژن ها و ... موافقم پاسخ:
من هم متاسفم برای این آدم های....
3- والا به خدا... همه جا پر شده است از دروغ و نامردی و ذره ذره آدم ها را حرص کش می کند... گفتیم راهکار بدهیم شاید زودتر همه راحت شوند!
4- متاسفانه حقیقت دارد! گل بود به سبزه نیز آراسته شد!
ممنون...
آقا مولانای عزیز هم امروز اعصاب نداره
از گفت و مگوی خلق کمتر ترسیم پاسخ:
شما امروز همه را بی اعصاب می بینید ها! یه چای و نباتی چیزی میل کنید بانو!

باید کمتر ترسید...
درود بسیار رفیق محترم...
خوبین؟
ممنون... عاقبتتون به خیر...
2- واقعا چه آدمای بیکار و بیخودی پیدا میشن
3-باید همین کارو کرد.زجر کش شدن ما بسه دیگه
4-واقعا؟عجب فدراسیونی داره این آقای کفاش نیا!
مولانا نوشت عالیه.مخصوصا بیت دومش.
عالی بود یاس عزیز.خیلی ممنون. پاسخ:
1- ممنون... ما نیز!
2- دقیقا!
3- دیگه بسه!
4- کفاش نیا را خیلی خوب گفتید!!
ممنون...
سپاس از توجه شما رفیق...
کتاب جالبی باید باشه ... منتظر گیرهای بعدی هستیم
مولانا نوشت هاتون همیشه عالیه
بقیه ی موارد هم جالب بود ... عالی
پاسخ:درود بسیار بانوی محترم...
خیلی جالبه!حالا باید برایتان بگویم از مفاد و مبانی اش!
ممنون... سپاس.
متشکرم... موفق باشید.
واقعا مرسی.
پاسخ:خواهش می کنم رفیق...
این لطف شماست و واقعا ممنونم...
سپاس و من وظیفه ام را انجام می دهم.
خوبی آقا؟
خسته نباشی...
اعصاب مصاب هم که فکر کنم نداری...خشن شدی؟!
پاسخ:درود بسیار نوید جان...آقای مهربان...
ممنون... سلامت باشی داداش...
شما چطوری؟ خوشی؟
چرا اتفاقا... خوبم. این هم سبکیه دیگه!
نامردیه!
چقدر تند تند آپ می کنی؟!!
من می خونمت، ولی واسه کامنت گذاشتن باید یه ذره فکر کنم خب!
ای آقا...! پاسخ:
آقا داری دیگه کم لطفی می کنیا! 9 صبحِ پنجشنبه تا 9 صبحِ شنبه میشه دو روز دیگه. قرار ما یکروز درمیان بود...
چشم... می کنمش سه روز...خوبه؟
با چای نبات و گل گاو زبان و عرق بیدمشک هم حتی ارام نمی شویم نیاز به یه کله داریم که در اولین فرصت ان رو بکوبانیم به طاق بلکه ارام شویم
به نظرم همین کفاش نیا که دوستمان گفتند خوب است
امدم بگم مثل همیشه خوب بود دوباره یادم افتاد اعصاب ندارم
اما جمعه نوشتتان خیلی خیلی خیلی به دل نشست دوستش داریم همچنان
پاسخ:ای جان...
نه بانو... نکنید اینکار را. به نظر من بهتر است کیسه بکس بخرید و در منزل هر چقدر خواستید به آن مشت بزنید!
شما خیلی لطف دارید... بنده مزاح می کنم و نظر شما همیشه محترم و درست است...
ممنون... خوشحالم که به دلتان نشسته...
اینقدر حرص خوردم اینو شنیدم!
دودمان فرهنگ و گذشته ی این مملکت رو دارن به باد میدن...ااااااااااااااه!!
جمله ی آخر رو خیلی خوب اومدی...!!
2) به شدت تیز و برنده بود...
بنده رو از اظهار نظر معاف بفرمایید...
هر چند که هم نظر خودتم، ولی دیگه صحبت ها رو خودت کردی...
3) آقا قیافه ی این مغازه دار ها رو دقت کردی وقتی می خوان بگن خورد نداریم؟؟!! یه جوری میگه آدم اصلا تا ته اعماقش می سوزه!!! لعنت بر کسی که داره و نمیده...و لعنت بر همه ی اونها که از کلاه گذاشتن بر سر مردم ارضاء نمیشن...
4) فقط همین: اصلا حیف نبود که...؟!
+100000000 به مولانا نوشت!
باز هم خسته نباشی و ممنون...
پاسخ:1- یعنی من شاکی ام ها! واقعا نمی دونم خانه ی سینما رو برای چی می خوان؟!!!!!!!!!!!! مرسی نوید...
2- ممنون... دانم رفیق...
3- دقیقا... بدبختی دروغ هم بلد نیستند بگن... بیش باد...
4- اصلا حیف نبود که...؟!!!

دقیقا... همه چیزی گوگل پلاسی شده!
فدای تو.. مرسی از تو که وقت گذاشتی...




پاسخ:
پاسخ:عزیزی...
نه خوب راست میگی... حق با شمای مخاطب می باشد...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
-شبنم (www.seven-stones.blogsky.com)
رزم Virus و رستم 
به نام خداوند ویروس گارد کنون رزم Virus و رستم شنو / دگرها شنیدستی این هم شنو
که اسفندیارش یکی Disk داد / بگفتا به رستم که ای نیکزاد
در این Disk باشد یکی File ناب / که بگرفتم از Site افراسیاب
چنین گفت رستم به اسفندیار / که من گشنمه نون سنگگ بیار
جوابش چنین داد خندان طرف / که من نون سنگگ ندارم به کف
برو حال میکن بدین Disk، هان! / که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانهاش / شتابان به دیدار رایانهاش
چو آمد به نزد Mini Tower اش / بزد ضربه بر دکمه Power اش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت / مر آن Disk را در Drive اش گذاشت
نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت / یکی List از Root دیسکت گرفت
در آن Disk دیدش یکی File بود / بزد Enter آنجا و اجرا نمود
کز آن یک Demo شد پس از آن عیان / با فیلم و موزیک و شرح و بیان
به ناگه چنان سیستمش کرد Hang / که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگرباره Reset نمود / همی کرد Hang و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد / ز بخت بد خویش فریاد زد
چو تهمینه فریاد رستم شنود / بیامد که لیسانس رایانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش / وز آن Disk و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قیچی و ریش / یکی دیسک Bootable آورد پیش
یکی Toolkit، Hard اندرش / چو کودک که گردد پی مادرش
به ناگه یکی رمز Virus یافت / پی حذف امضای ایشان شتافت
چو Virus را نیک بشناختش / مر از Boot Sector برانداختش
یکی ضربه زد بر سرش Toolkit / که هر Byte آن گشت هشتاد Bit
به خاک اندر افکند Virus را / تهمتن به رایانه زد بوس را
چنین گفت تهمینه با شوهرش / که این بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خریت مکن / ز رایانه اصلا تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار / نگیرد دگر Disk از اسفندیار
نظرات این پست:
ZiZoOo1390/10/09 ساعت 21:15

که اسفندیارش یکی Disk داد / بگفتا به رستم که ای نیکزاد
در این Disk باشد یکی File ناب / که بگرفتم از Site افراسیاب
چنین گفت رستم به اسفندیار / که من گشنمه نون سنگگ بیار
جوابش چنین داد خندان طرف / که من نون سنگگ ندارم به کف
برو حال میکن بدین Disk، هان! / که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانهاش / شتابان به دیدار رایانهاش
چو آمد به نزد Mini Tower اش / بزد ضربه بر دکمه Power اش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت / مر آن Disk را در Drive اش گذاشت
نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت / یکی List از Root دیسکت گرفت
در آن Disk دیدش یکی File بود / بزد Enter آنجا و اجرا نمود
کز آن یک Demo شد پس از آن عیان / با فیلم و موزیک و شرح و بیان
به ناگه چنان سیستمش کرد Hang / که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگرباره Reset نمود / همی کرد Hang و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد / ز بخت بد خویش فریاد زد
چو تهمینه فریاد رستم شنود / بیامد که لیسانس رایانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش / وز آن Disk و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قیچی و ریش / یکی دیسک Bootable آورد پیش
یکی Toolkit، Hard اندرش / چو کودک که گردد پی مادرش
به ناگه یکی رمز Virus یافت / پی حذف امضای ایشان شتافت
چو Virus را نیک بشناختش / مر از Boot Sector برانداختش
یکی ضربه زد بر سرش Toolkit / که هر Byte آن گشت هشتاد Bit
به خاک اندر افکند Virus را / تهمتن به رایانه زد بوس را
چنین گفت تهمینه با شوهرش / که این بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خریت مکن / ز رایانه اصلا تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار / نگیرد دگر Disk از اسفندیار
نظرات این پست:
--------------------------------------------------------------------------------------------------------



راستش نمی دونم چی باید بگم....
واقعا خون ملتو تو شیشه کردن بعضیا...
خیلی سختهخیلی...
موفق باشید... پاسخ:
دوباره درود...
واقعا هم همینطوره...
ممنون... شما نیز.